لنالنا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

لنای من دنیای من

لنا جونم مانکن شده!!

چند روز پیش لنا جون با یه پیشنهاد جدید اومد پیشم... مامانی من می خوام مانکن بشم و مدل بدم به هر حال... طبق معمول به خواستتون جامه ی عمل پوشوندم و شدی لنا ی مانکن هر چی که عشقت می کشید رو پوشیدی و اومدی و شد عکس های پایینی ما... این مدل کردن لباتو از بهار جون یاد گرفتی که تو همه ی عکس هاش لباش این شکلیه: هوار تا بوس یرای دختر شایسته ی خودم   ...
28 آبان 1392

همین بودن تو...

بودن ت حالم را خوب می کند؛ همین بوسیدن گونه های لطیفت،یکی از بهترین لذت های دنیاست. همین که هستی،همین که کنارت نفس می کشم و گرمای تن تو هست. همین که کنار تو زیر یک پتو بخوابم،همین که آنقدر بچسبی به من که انگار خود منی! همین که هی ببوسمت و ببوسی ام. همین که هی حرف بزنی و نگاهت کنم... همین ها کافیه برای احساس کردن خوشبختی! چقدر دوستت دارم... چقدر برای من همه چیزی!    
23 آبان 1392

لنا و عشقش به کایو خان

عزیزم از بین همه ی عروسک های قشنگ مشنگت علاقه ی خاصی به کایو داری.به همین خاطر هر وقت می خوای عروسکی رو با خودت جایی ببری فقط کایو رو انتخاب میکنی.چند وقت پیش که رفته بودیم پیک نیک چند تا عکس با عشقت ازتون انداختم،گفتم خالی از لطف نمی شه برای یادگاری داشته باشیم. اینم از عکس ها... قربون خودت و عروسکت عزیزترینم. ...
23 آبان 1392

این روزهای تو...

می خواهم این روزهایت را بنویسم... این روزهای دوست داشتنی 4 سال و 4 ماهگیت را؛ این روزها کتاب می خوانیم، مثل قبل زیاد... و تو همچنان سیر نمیشی و این منم که خسته میشم! این روزها کاردستی درست می کنیم،دو نفره! و چه لذتی دارد همکار بودن با تو،با دست های کوچک تو! این روزها،تو باید همه چیز را بدانی. همه چیز و همه چیز. سوال هایت هنوز هم ادامه دارند و شیرین. وای از آن وقت هایی که سوال هایمان را با سوال جواب می دهی و خنده بر لب هایمان می آوری. این روزها خودت تنها تو اتاقت می خوابی،ولی دلم تنگ تا صبح کنار تو خوابیدن شده. این روزها کمک زیاد می کنی،نظمت نسبت به قبل بیشتر شده همه ی وسایل شخصی تو به دست خودت سر جاشون قرار می گیرند،ل...
12 آبان 1392

لنا و چادر شب

خوشگلم خیلی وقت بود که از من می خواستی که چادر شب برات تهیه کنم... تا اینکه چند روز پیش که خونه ی عزیز مراسم ختم انعام بود خواسته ی خودتو عملی کردی و از هاجرجون خواستی و اونم برات زودی آماده کرد و خودش بیشتر از تو ذوق کرده بود.توی مراسم هم چادر همش سرت بود. فدات بشم خانوم خانوما ...
7 آبان 1392

کارت دعوت

امروز عصر فرمودین که باید کارت دعوت درست کنیم. وسایلمونو تهیه کردیم و طرح از شما و اجرا از من.البته خودت هم در چسبوندن و کمی بریدن کمک کردی. مامانی گل بکش،مامانی بادکنک درست کنیم،مامانی من چمن هم دوست دارم،مامانی پاپیون هم می خوام،مامانی...اینها قسمتی از تفکرات شما بود که به شکل پایین در اومد. زیر کارت هم اسمتو خودت نوشتی. فدای دستهای نازت عزیزم.خیلی خوشحال می شم وقتی می بینم اینقدر بزرگ شدی که هر روز یه تکلیف برای انجام دادن داریم.خدایا شکرت...     ...
5 آبان 1392

باز هم کاردستی

دخترم گلم چند روز پیش گفتی که باید خونه درست کنیم.وسایلمون رو که تهیه کردیم شروع کردی به خرد خرد کردن مقوا ها...بعد اینکه با کلی ذوق و تلاش دو تایی و توضیحات تو که اجزای تشکیل دهنده ی خونه رو می دادی و می گفتی مامانی خونه در داره ،پنجره داره،پله داره،دودکش داره،آنتن داره اگه آنتن نداشته باشه نمی تونیم تلویزیون ببینیمو کلی توضیحات دیگه بالاخره  کاردستیمونو تموم کردیم،تو که خیلی خوشت اومده بود گفتی مامانی خانوم معلممون گفته هاپو،گربه،جوجه،درخت،گیلاس هم درست کنید!! بعدش فهمیدم که اونا خواسته ی خودت بودند.فدات بشم که میخواستی کلکم بزنی و کاردستی زیاد درست کنیم... حالا عکس های کاردستیمون: نانازمی عزیزم. ...
4 آبان 1392
1